![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
در نیزار پرنده ای اندوهگین می خواند انگار چیزی را به یاد آورده که بهتر بود فراموش کند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:10 توسط سپیده |
|
|
زندگی هنر شاد زیستن با یاد خداوند است.
سالی سرشار از سلامتی و دلی لبریز از شادی داشته باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 18:22 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 0:9 توسط سپیده |
|
|
حوالی سال 1230 ه.ش:
مرد: دخترهء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا” اگه نكشمت خودم كشته ميشم! زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده! مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه!) زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه. نيم قرن بعد ، سال 1280: مرد: واسه من میخوای بری مدرسه درس بخونی؟! میكشمت تا برات درس عبرت بشه! يه بار كه مردی ديگه جرات نمیكنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟ زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده میگيرهها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمیخوره. قول ميده! مرد (با نعره حمله میكنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد میكشمت! زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه!) زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره. يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330: مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفيد حالا میخوای بری دانشسرا؟! میخوای سر منو زير ننگ كنی؟ مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شيكمتو سورفه (سفره) میكنم! زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده يه وخ (وقت) سكته میكنين! مرد: چی ميگی ززززززن؟! من اگه اينو امشب نكشم ديگه فردا نمیتونم جلوی اين فسادو بگيرم! يه دانشسرايی نشونت بدم كه خودت كيف كنی! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو می بخشه!) زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 16:54 توسط سپیده |
|
|
چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک میدهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا. راننده تاکسیای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند میگوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدمهایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه میخرند و با گل میروند خانه. آدمهایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست. آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف میکنند که غریبگی نکنی. آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس میزنند و روی جدول لی لی میکنند. همین آدمها وچیزهای کوچکند که دنیا را جای بهتری میکنند برای زندگی کردن… |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 0:43 توسط سپیده |
|
|
2- بعد از طی این چند ثانیه عکسی سیاه و سفید ظاهر میشود ولی جالب اینجاست که تا زمانی که نگاهتان بطور ثابت بر روی نقطه سیاهرنگ متمرکز است، شما این عکس را رنگی میبینید! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 11:56 توسط سپیده |
|
به عکسهای بالا دقت کنید، عقیده شما در مورد آنها چیست؟ اصولآ چیز خاصی نظر شما را جلب کرد؟ . . .
اگر کسی بگوید شما به علت عادتهای ذهنیتان از درک درست این تصاویر عاجزید عکس العملتان چییست؟ . . .
_به او میخندید؟ _به غرورتان بر میخورد و ناراحت میشوید؟ _سعی میکنید به هر قیمتی از افکارتان دفاع کنید؟ _او را از پروفایلتان حذف میکنید و مشغول چت با یک همفکر میشوید؟ و ساعتها از تایید همدیگر لذت میبرید؟ _یا کنجکاو به بحث و تحقیق در این مورد میشوید ؟ . . .
گاهی باورهای ذهنی ما چیزی بیشتر از عادت های فکری مان نیست . . . باور نمیکنید؟! . . . حالا چطور؟ پدیده تاچر: پیتر تامپسون استاد دانشگاه یورک، در سال ۱۹۸۰ عکس مارگارت تاچر-نخست وزیر وقت انگلیس- را دستکاری کرد و این پدیده را در آن اعمال کرد. این عکس به قدر مشهور شد که به دستکاریهای اینچنینی عکسها، اصطلاح پدیده یا اثر تاچر اطلاق شد. درست کردن این عکسها، کار چندان مشکلی نیست. کافی است که عکس خودتان یا کس دیگر را تغییر جهت بدهید ولی قسمت لب و چشمها را تغییر جهت ندهید. اما چرا این طور میشود؟ چرا مغز ما قسمت دهان و چشمها را مثل بقیه قسمتهای چهره پردازش نمیکند؟ توضیحات مختلفی برای این پدیده وجود دارد ولی بهترین توجیه به شرح زیر است: مغز ما به وسیله دو فرایند جداگانه اشیا را از هم تمیز میدهد. در فرایند اول، ما به اشیا به عنوان یک کل نگاه میکنیم و شیء مورد نظر را که میتواند چهره یک نفر باشد با نقشه ذهنی که از اشیا و چهرههای دیگر داریم مقایسه میکنیم. اما در فرایند دوم، مغز ما برای افتراق اشیایی مختلف از هم به جزئیات تمرکز میکند و مثلا روی بینی، لب یا چشمها تمرکز میکند. از آنجا که ما به ندرت، عکسهای بالا پایین شده از چهره را میبینیم، مدلها و نقشههایی از این طور عکسها را نداریم، در نتیجه فرایند اول به درستی عمل نمیکند و فرایند دوم تشخیص چهره، از انجا که روی جزئیات تمرکز دارد، چیز غیرطبیعی در عکس تشخیص نمیدهد و نمیتواند کشف کند که چشمها و لبها برعکس شدهاند. حقیقت این است که سیستم بینایی ما با دستگاههای اپتیک و رایانهای ثبت و پردازش عکس تفاوت زیادی دارد. گاهی با شگقتی هنگامی که متوجه توهمات و خطاهای بینایی خودمان میشویم، تازه پی به این مطلب میبریم. اما این خطاها، جدا از جالب بودن به دانشمندان عصبشناس در فهم مکانیسمهای پیچیده مغزمان کمک میکنند. جالب اینجاست که بیماریای به نام پروسوپاگنوزیا، یا کوری چهره وجود دارد که در آن شناخت و تمیز دادن چهرهها مختل میشود. اگر مبتلایان به این بیماری عکس بالا را نشان بدهید، بلافاصله متوجه مشکل میشوند!
به افکارت عادت نکن از به چالش کشیده شدن باورهایت نترس وگاهی از سمت اندیشه های دیگران بیندیش دوست من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 10:24 توسط سپیده |
|
|
وقتی شک می کنم قلبم از یک تمشک هم حساس تر است. وقتی به تو اعتماد می کنم قلبم از الماس هم سخت تر است. مسیح در شقایق/کریستیان بوبن/نگار صدقی/چاپ سوم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12:7 توسط سپیده |
|
|
کارنامه کلاس چهارم هستم و امتحانات پایان ترم را می گذرانم.پیر زن سیاه پوشی در می زند و تقاضای کمک مالی و یا مقداری برنج دارد،می گوید که فرزندش مریض است و او چند روزی است که برنج نداشته تا برایش غذا درست کند.مادر در حمام است بی آنکه از او اجازه بگیرم یک کاسه برداشته و برایش از جا برنجی برنج می آورم.پیرزن نگاهی به درون حیاط می اندازد و وقتی پی می برد که مادرم نیست می گوید این برنج خیلی کم است می شود بیشتر کمک کنی و یک سطل می دهد دستم و می گوید که پرش کنم.وقتی سطل پر از برنج را به دستش می دهم دعایی چیزی می خواند و می گوید خدا به تو هر چه که می خواهی بدهد و می رود که زنگ دیگر همسایه ها را بزند.وقتی به مادر می گویم که به پیر زنی برنج داده ام مادر با نگاهی خشمگین و ابروانی گره کرده می پرسد خب چقدر ؟ و من که می دانم باید دعوای سختی بشوم اندازه ی سطل را خیلی کوچک تر از آنچه بود نشان می دهم اما باز داد مادر بالا می رود که تو این زمونه ی سخت تو 4 ،5 کیلو برنج دادی به گدا و کلی سرزنشم می کند و می گوید که دیگر حق ندارم در بر روی کسی وا کنم و اگر پیرزن به خاطر النگو هایم دستم را می بریده چه می شده و یا داخل خانه می شده و دزدی می کرده چه ویا اگر دزد بچه ها بوده و مرا می برده تا کلیه هایم را در بیاورد و یا ...هزاران کار بد دیگری که نزدیک است به کابوس شبانه ام بدل شود ...
کارنامه ام را که می گیرم می بینم شاگرد اول شده ام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 23:36 توسط سپیده |
|
|
مادر بزرگ و زندایی به دیدن یکی از بستگان رفته اند و من و هنگامه تنها هستیم. به ما سفارش اکید شده است که در را بر روی کسی باز نکنیم ،چندی بعد از رفتنشان خانم مسنی در می زند و با مادر بزرگ کار دارد.ما قبلا هم او را در حال صحبت کردن با مادربزرگ دیده ایم پس حدس می زنیم که او باید یکی از دوستان اش باشد و در را باز می کنیم.پیر زن لاغر اندامی است با صورتی گرد اما استخواني و لپ هایی صورتی.رنگ چشمش مثل چشمان هنگامه سبز است.چادر سیاهی با گل های ریز آبی به سر کرده و چون روسری نگذاشته است موهای جو گندمی اش از دو طرف صورت بیرون زده اند.ساکی در دست دارد که از دوخته شدن پاكتهای خالی ساندیس ساخته شده است.درست نمی دانیم که مهمان مادر بزرگ را تا آمدنش سرپا نگه داریم پس او را به سالن پذیرایی دعوت می کنیم.برایش پشتی می آوریم تا تکیه دهد و چون چله ی تابستان است پنکه را مستقیما به سمت او می گذاریم تا خنک شود.من برای او هندوانه قاچ می کنم و هنگامه هم خربزه می آورد کمی هم تخمه ی کدو و بادام بو داده از کمد پیدا می کنیم و برایش می آوریم.ما تمام سعی مان را می کنیم تا او از پذیرایی مان راضی باشد و پیش مادر بزرگ از ما تعریف کند.پیر زن ،خیلی خوش حال است اما حرف نمی زند و فقط می خندد.هندوانه تعارف می کنیم و او می خندد.خربزه می دهیم و او می خندد و حتی در پاسخ به این سوال ما که اسمتان چیست نیز می خندد.او از ما می خواهد که نایلونی ،پلاستیک فریزری چیزی برایش بیاوریم و او تمام میوه ها را در نایلن خالی کرده و در آن را می بندد و در ساکش می گذارد.او می خواهد برود اما با اصرار از او می خواهیم که تا آمدن مادر بزرگ که دیگر چیزی نمانده صبر کند.او تقریبا چایش را هم خورده که مادر بزرگ می آید.من و هنگامه پیروزمندانه به سمتش می رویم و به او می گوییم که مهمان دارد.مادر بزرگ کنجکاوانه وارد سالن می شود و یک نگاهی به پیر زن می کند و یک نگاهی به ریخت و پاش هایی که کردیم و یک نگاه غضب ناکی هم به ما و در حالیکه سعی می کند جلوی خنده اش را نیز بگیرد ، رو می کند به پیر زن و می گوید سیما دیوانه!تو باز پیدات شد؟؟!...هفته ی پیش نبود که بهت پول دادم.من و هنگامه به پیر زن که حالا فهمیده ایم او همان سیما دیوانه ی معروف است که با گدایی روز می گذراند جوری نگاهش می کنیم که انگار تازه دیده ایمش.پیر زن به سویمان می آید لپ های سرخش لبخندش را کودکانه كرده است،ساکش را بر می دارد و همچون نسیمی بی وزن ما را ترک می کند.
تير ۸۹ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 18:26 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|